تبليغاتX
نوشته هاي تلخ من.
ادبيات ، شعر ، داستان ،سياست ، جامعه ، دين.
 

در این دل تنگی بی مرز

امان از داغ تنهایی

امان از شرم شب هایی که می سوزند

اما

نمی سازند

و لبهایی که می دوزند آنها را به هم

در رنج و بی تابی

............

چه رنگی دارد این شب های مهتابی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 8:1  توسط شاعر شكسته مرز   | 

 

از همه دوستان و مهربانان سپاسگزارم

به کوری چشم زمانه همچنان نفس می کشم

و همچنان...

اندک ذوقم مرا به نوشتن وا می دارد

حضور گاه گاه و گاهی ناگاهم را به نگاه بی گناهتان ببخشید

دلم برای همه ... همه

و ... تو

تنگ شده است!

شاعر شکسته مرز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:58  توسط شاعر شكسته مرز   | 

قصه گوی شب تنهایی من

دیرآمدی و دورتربن قصه شدی

کاش در خویش هم آغوش شویم

کاش بی هم دل آزرده شویم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 9:48  توسط شاعر شكسته مرز   | 

روزها يم گذشت

اما

روزگار از من نگذشت!

اما

من از روزها و روزگار گذشتم

بگذريد از من!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:24  توسط شاعر شكسته مرز   | 

خیس اندوهم

نگاهم شکل فردا نیست

تنم خاکی تر از کوچه

دلم تنهاتر از تردید

ببین ، آنسوی لحظه

هیچ پیدا نیست!

 

میان کهنه کابوس شبانه

می شوم سلاخی حسرت

 و شعرم

واژه های پوچی از نفرت

غلط گفتم،

که تبدارم

شبم را تا سحر

در بستر افسوس

در خواب بیدارم

 

نفس در خانه خشکیده

شب از بیگانگی لبریز

شدم شرم فراموشی

شدم افسانه ی پاییز

 

ای همصدای خانه

از رنج بی کرانه

در خویشتن شکستم

از خستگی فتادم

بر خاک خون نشستم

صدپاره ام صدا کن

آواره ام صدا کن

(( رو سر بنه به بالین

 تنها مرا رها کن )) !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 8:24  توسط شاعر شكسته مرز   | 

 

غزل بخوان و بگو با من از ترانه ی خیس

از این همه تن بی حاصل شکسته بیزارم

ببین چگونه به تابوت خویش بیدارم!

 

غزل بخوان و برو

آسمان بی باران

به یاد مرگ دل انگیز کوچه و انسان

 

غزل بخوان که دلم شور می زند گاهی

به رسم کودک و یک خانه تنهایی

 

غزل نخواندی و رفتی

مرا به نقطه ی پایان

رساندی و رفتی

غزل نخواندی و رفتی

هزار غزل

در نگاه شاعر تنها

نشاندی رفتی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 9:19  توسط شاعر شكسته مرز   | 

کسی نبوده که تردید را بهانه کنم!

خودم غریبه شدم

چرا گلایه کنم!

 

تمام خاطره ها از میان خاطرم گم شد

چگونه خاطر عشق را بهانه کنم؟

 

شبی میان سکوت و هوای بارانی

بخوان دوباره مرا

تا به سوی چشمانت

دوصد ستاره کنم!

 

کسی به حرمت تب های گهگاهم

نشد رفیق نگاهم

بگو چه چاره کنم؟

 

چه حسرتی ست غریبی میان دیده ی تو

چگونه گریه ی خونبار را ترانه کنم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:56  توسط شاعر شكسته مرز   | 

تنم گستاخ

اندیشه ام گستاخ

هوسها آمده بر لب

چون جان!

و ای جانان بی منت

تنت تب کرده از گرمای دلداری

میان بستر نمناک بازیگوش

کاش آن دم

به تکرار تو و این حس رویایی

روم از هوش!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:19  توسط شاعر شكسته مرز   | 

شبی تنها

میان غربتی دلگیر و جان فرسا

به تکرار غزلهای تو می آیم

میان دشت رویاها

 

در این بیغوله های خالی از تردید

تو ماندی خالی از فردا

و من تنهاتر از تنها

 

شکستی جز تباهی نیست

نه! آهی نیست

سکوت برکه را ، افسوس،

ماهی نیست!

غزلهای دل تنگ مرا

ای دوست

سرپناهی نیست!

 

شب از من در تو جاری شد

تو من را در خویشتن کُشتی!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 13:1  توسط شاعر شكسته مرز   | 

نگاه تو تقدیر را به سخره گرفت

نگاه من باران را

و من به هیچ ترین قصه ی تاریخ

خودم را وصله زدم

 

داغ مثل تو

مثل بوسه ی بارانی

داغ می شوم در سکوت زمهریر شهر!

 

از کنار این درخت های ناگزیر

چشمه که نمی جوشد!

اما

....

نگاه من باران را به سخره گرفت!

 

و درخت های خیابانی

همچنان پابرجا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 15:6  توسط شاعر شكسته مرز   |