|
ادبيات ، شعر ، داستان ،سياست ، جامعه ، دين.
|
در این دل تنگی بی مرز
امان از داغ تنهایی
امان از شرم شب هایی که می سوزند
اما
نمی سازند
و لبهایی که می دوزند آنها را به هم
در رنج و بی تابی
............
چه رنگی دارد این شب های مهتابی!
از همه دوستان و مهربانان سپاسگزارم
به کوری چشم زمانه همچنان نفس می کشم
و همچنان...
اندک ذوقم مرا به نوشتن وا می دارد
حضور گاه گاه و گاهی ناگاهم را به نگاه بی گناهتان ببخشید
دلم برای همه ... همه
و ... تو
تنگ شده است!
شاعر شکسته مرز
دیرآمدی و دورتربن قصه شدی
کاش در خویش هم آغوش شویم
کاش بی هم دل آزرده شویم!
اما
روزگار از من نگذشت!
اما
من از روزها و روزگار گذشتم
بگذريد از من!
نگاهم شکل فردا نیست
تنم خاکی تر از کوچه
دلم تنهاتر از تردید
ببین ، آنسوی لحظه
هیچ پیدا نیست!
میان کهنه کابوس شبانه
می شوم سلاخی حسرت
و شعرم
واژه های پوچی از نفرت
غلط گفتم،
که تبدارم
شبم را تا سحر
در بستر افسوس
در خواب بیدارم
نفس در خانه خشکیده
شب از بیگانگی لبریز
شدم شرم فراموشی
شدم افسانه ی پاییز
ای همصدای خانه
از رنج بی کرانه
در خویشتن شکستم
از خستگی فتادم
بر خاک خون نشستم
صدپاره ام صدا کن
آواره ام صدا کن
(( رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن )) !
غزل بخوان و بگو با من از ترانه ی خیس
از این همه تن بی حاصل شکسته بیزارم
ببین چگونه به تابوت خویش بیدارم!
غزل بخوان و برو
آسمان بی باران
به یاد مرگ دل انگیز کوچه و انسان
غزل بخوان که دلم شور می زند گاهی
به رسم کودک و یک خانه تنهایی
غزل نخواندی و رفتی
مرا به نقطه ی پایان
رساندی و رفتی
غزل نخواندی و رفتی
هزار غزل
در نگاه شاعر تنها
نشاندی رفتی
خودم غریبه شدم
چرا گلایه کنم!
تمام خاطره ها از میان خاطرم گم شد
چگونه خاطر عشق را بهانه کنم؟
شبی میان سکوت و هوای بارانی
بخوان دوباره مرا
تا به سوی چشمانت
دوصد ستاره کنم!
کسی به حرمت تب های گهگاهم
نشد رفیق نگاهم
بگو چه چاره کنم؟
چه حسرتی ست غریبی میان دیده ی تو
چگونه گریه ی خونبار را ترانه کنم!
اندیشه ام گستاخ
هوسها آمده بر لب
چون جان!
و ای جانان بی منت
تنت تب کرده از گرمای دلداری
میان بستر نمناک بازیگوش
کاش آن دم
به تکرار تو و این حس رویایی
روم از هوش!
میان غربتی دلگیر و جان فرسا
به تکرار غزلهای تو می آیم
میان دشت رویاها
در این بیغوله های خالی از تردید
تو ماندی خالی از فردا
و من تنهاتر از تنها
شکستی جز تباهی نیست
نه! آهی نیست
سکوت برکه را ، افسوس،
ماهی نیست!
غزلهای دل تنگ مرا
ای دوست
سرپناهی نیست!
شب از من در تو جاری شد
تو من را در خویشتن کُشتی!
نگاه من باران را
و من به هیچ ترین قصه ی تاریخ
خودم را وصله زدم
داغ مثل تو
مثل بوسه ی بارانی
داغ می شوم در سکوت زمهریر شهر!
از کنار این درخت های ناگزیر
چشمه که نمی جوشد!
اما
....
نگاه من باران را به سخره گرفت!
و درخت های خیابانی
همچنان پابرجا